یکی از نگران‌کننده‌ترین نشانه‌های یک اقتصاد فقط تورم، رکود یا کاهش سرمایه‌گذاری نیست؛ گاهی مهم‌تر از همه این است که رفتار صاحبان سرمایه و مدیران کسب‌وکار تغییر می‌کند. زمانی که فرد به این نتیجه برسد نگهداری یک دارایی، خرید ارز، طلا یا ملک کم‌دردسرتر و حتی منطقی‌تر از راه‌اندازی کسب‌وکار، توسعه شرکت، استخدام نیروی انسانی […]

یکی از نگران‌کننده‌ترین نشانه‌های یک اقتصاد فقط تورم، رکود یا کاهش سرمایه‌گذاری نیست؛ گاهی مهم‌تر از همه این است که رفتار صاحبان سرمایه و مدیران کسب‌وکار تغییر می‌کند. زمانی که فرد به این نتیجه برسد نگهداری یک دارایی، خرید ارز، طلا یا ملک کم‌دردسرتر و حتی منطقی‌تر از راه‌اندازی کسب‌وکار، توسعه شرکت، استخدام نیروی انسانی و ورود به فعالیت مولد است، مسئله دیگر انتخاب شخصی او نیست؛ مسئله به ساختار انگیزه‌های اقتصاد برمی‌گردد.

فرض کنیم یک فعال اقتصادی سرمایه‌ای در اختیار دارد. یک راه این است که آن را وارد کسب‌وکار کند؛ دفتر بگیرد، نیروی انسانی استخدام کند، کالا بخرد، قرارداد ببندد، سرمایه در گردش تأمین کند، با مالیات، بیمه، مجوزها، سامانه‌ها، وصول مطالبات، مشتری بدحساب و تغییر مقررات درگیر شود و در نهایت امیدوار باشد پس از یک سال، سودی متناسب با این همه ریسک و مسئولیت به دست آورد.

راه دیگر بسیار ساده‌تر است: سرمایه را در یک دارایی نگه دارد و منتظر بماند.

اگر در ذهن فعال اقتصادی، مسیر دوم هم کم‌دردسرتر باشد و هم احتمال حفظ ارزش سرمایه در آن بیشتر به نظر برسد، طبیعی است که بخشی از منابع به همان سمت حرکت کند. نمی‌توان از مردم و صاحبان سرمایه انتظار داشت صرفاً با توصیه اخلاقی یا شعار حمایت از تولید، پول خود را وارد مسیری کنند که ریسک بالاتر، نقدشوندگی کمتر و بازده واقعی نامطمئن‌تری دارد.

مسئله امروز فقط این نیست که سرمایه به سمت بازارهای دارایی می‌رود. مسئله جدی‌تر این است که بخشی از کسب‌وکارها دیگر حتی به توسعه فکر نمی‌کنند؛ به جمع کردن فکر می‌کنند.

بسیاری از بنگاه‌ها شاید هنوز رسماً ورشکسته اعلام نشده باشند، اما در عمل توان رشد، سرمایه‌گذاری و حتی ادامه مسیر را از دست داده‌اند. فروش دارند، دفتر دارند، کارمند دارند و فعالیتشان هنوز متوقف نشده، اما بخش مهمی از انرژی مدیر صرف این می‌شود که ماه بعد را somehow پشت سر بگذارد.

هزینه مواد اولیه بالا می‌رود، سرمایه در گردش بیشتری لازم می‌شود، هزینه حقوق و بیمه و اجاره و حمل افزایش پیدا می‌کند، مشتری توان خرید سابق را ندارد، تأمین مالی دشوارتر شده و در کنار همه این‌ها فشارهای مالیاتی، جرایم، تکالیف اجرایی و عدم‌قطعیت مقررات نیز پابرجاست.

در چنین فضایی، مسئله فقط سود کمتر نیست. حاشیه تحمل بنگاه در حال کوچک شدن است.

مدیر در مرحله اول توسعه را متوقف می‌کند. خرید تجهیزات جدید عقب می‌افتد. نیروی تازه استخدام نمی‌شود. پروژه جدید شروع نمی‌شود. در مرحله بعد، خریدها کوچک‌تر می‌شوند، قراردادها کوتاه‌تر می‌شوند و شرکت سعی می‌کند نقدینگی خود را حفظ کند. اگر فشار ادامه پیدا کند، تعدیل نیرو و کوچک کردن فعالیت هم دیگر یک احتمال دور نیست.

اینجاست که باید جدی نگران شد.

زیرا ورشکستگی یک بنگاه فقط مسئله صاحب آن نیست. هر شرکتی که ضعیف می‌شود، بخشی از اشتغال آینده هم ضعیف می‌شود. هر کارآفرینی که توسعه را متوقف می‌کند، چند فرصت شغلی که می‌توانست ایجاد شود، دیگر ایجاد نمی‌شود. هر بنگاهی که کوچک‌تر می‌شود، بخشی از تقاضا برای نیروی کار، خدمات، حمل، تأمین‌کننده و سایر حلقه‌های زنجیره اقتصادی هم کاهش پیدا می‌کند.

اثر این وضعیت شاید امروز کامل دیده نشود، اما در کوتاه‌مدت و بلندمدت خودش را نشان خواهد داد.

در کوتاه‌مدت، استخدام کمتر می‌شود، شرکت‌ها محافظه‌کارتر می‌شوند و سرمایه‌گذاری عقب می‌افتد. در بلندمدت، اگر این وضعیت ادامه پیدا کند، خطر یک موج گسترده‌تر بیکاری، کاهش ظرفیت تولید و از دست رفتن بخشی از توان بنگاه‌های خصوصی جدی‌تر می‌شود.

در اقتصاد، اشتغال پایدار از بنگاه پایدار می‌آید. نمی‌توان انتظار داشت بخش خصوصی اشتغال ایجاد کند، در حالی که خودِ بخش خصوصی هر روز بیشتر درگیر حفظ موجودیتش است.

این همان جایی است که سیاست‌گذار باید از خودش سؤال کند: آیا محیط اقتصادی امروز واقعاً به فعال اقتصادی انگیزه می‌دهد که سرمایه‌اش را وارد کار کند؟

یک دلار یا یک قطعه طلا نیروی انسانی نمی‌خواهد. بیمه ندارد. مالیات عملکرد ندارد. مشتری بدحساب ندارد. اظهارنامه و صورتحساب و سامانه ندارد. مدیرش مجبور نیست برای حفظ آن هر روز ده تصمیم جدید بگیرد.

اما یک کارخانه، فروشگاه، شرکت خدماتی یا بازرگانی تمام این مسئولیت‌ها را دارد.

به همین دلیل بازده فعالیت اقتصادی را نمی‌توان فقط با درصد سود آن مقایسه کرد. باید این سود را در برابر ریسک، زمان، حجم تعهدات، هزینه تأمین مالی، نقدشوندگی و فشارهای قانونی و اداری قرار داد.

اگر در نهایت نتیجه این مقایسه به نفع «کار نکردن با سرمایه» باشد، نمی‌توان سرمایه‌گذار را مقصر اصلی دانست. باید دید چه ساختاری ساخته‌ایم که سرمایه را از کار می‌ترساند.

مشکل دیگر این است که وقتی این رفتار فراگیر می‌شود، اقتصاد وارد یک چرخه خطرناک می‌شود. سرمایه ازفعالیت مولد دور می‌شود، توسعه کمتر می‌شود، اشتغال ضعیف‌تر می‌شود و رشد اقتصادی پایین‌تر می‌آید. در نتیجه جذابیت کسب‌وکار باز هم کمتر می‌شود و منابع بیشتری به سمت دارایی‌ها حرکت می‌کنند.

این چرخه را نمی‌توان فقط با محدود کردن خرید ارز، طلا یا سایر دارایی‌ها شکست. راه اصلی این است که خودِ کار کردن دوباره جذاب شود.

یعنی مقررات قابل پیش‌بینی‌تر باشد، هزینه فعالیت رسمی کاهش پیدا کند، تأمین مالی در دسترس‌تر شود، مالیات و جرایم متناسب‌تر شوند، بنگاه بداند اگر امروز سرمایه‌گذاری کرد، فردا تمام محاسباتش با یک تصمیم ناگهانی به هم نمی‌ریزد.

فعال اقتصادی باید دوباره احساس کند اگر کار کند، تولید کند، ریسک بپذیرد و اشتغال بسازد، نتیجه این انتخاب از نگه داشتن دارایی منطقی‌تر است.

امروز شاید مهم‌ترین زنگ خطر این نباشد که قیمت ارز بالا رفته یا سرمایه به بازارهای دارایی رفته است. زنگ خطر اصلی این است که بخشی از کارآفرینان دیگر به بزرگ کردن کسب‌وکارشان فکر نمی‌کنند؛ بعضی‌ها به فکر کوچک کردن‌اند و بعضی‌ها حتی به فکر خروج.

اقتصادی که کارآفرینش به توسعه فکر نمی‌کند و به جمع کردن فکر می‌کند، شاید هنوز ورشکسته اعلام نشده باشد؛ اما زنگ خطر بیکاری آینده در آن به صدا درآمده است.

کار کردن باید از تماشای رشد قیمت دارایی‌ها جذاب‌تر باشد.

اگر این معادله برعکس شود، فقط سرمایه‌گذار ضرر نمی‌کند؛ تولید، اشتغال و آینده اقتصادی کشور هم آسیب می‌بیند.

ساسان باقرپناه