به بیان دکتر محمدرضا مقدسی بنیانگذار رسانه تاب آوری ایران همدلی در مغز خودبه‌خود رخ نمی‌دهد؛ ما تنها زمانی درد دیگران را حس می‌کنیم که آن‌ها را خودی، منصف و عادل بدانیم.

نقش مغز در همدلی، تاب‌آوری و روابط اجتماعی

انسان‌ها موجوداتی زیستی و به شدت وابسته به روابط متقابل هستند. بقای گونه ما در طول تاریخ فرگشت همواره در گروی توانایی خواندن احساسات دیگران، تشخیص خطرات مشترک و هماهنگی گروهی بوده است. در ادبیات سنتی روان‌شناسی، همدلی همواره به عنوان تمایلی اخلاقی یا نوعی حس نوع‌دوستی بررسی می‌شد. با این حال، با پیشرفت فناوری‌های تصویربرداری کارکردی از مغز، پرسش‌های تازه‌ای پیش روی دانشمندان قرار گرفت. اینکه وقتی رنج کشیدن انسانی دیگر را می‌بینیم دقیقا در مدار‌های سلولی مغز ما چه رخ می‌دهد، آیا مغز برای درد دیگران مداری مستقل طراحی کرده است، و چرا گاهی در برابر رنج برخی افراد به شدت تحت تأثیر قرار می‌گیریم در حالی که نسبت به رنج دیگران بی‌تفاوت می‌مانیم. مقاله علمی و بنیادین تانیا سینگر و کلاوس لام با عنوان علوم اعصاب اجتماعی همدلی، که در سال دو هزار و نه در سالنامه آکادمی علوم نیویورک منتشر شد، به این پرسش‌ها پاسخی عصب‌شناختی و نظام‌مند داد. این مطالعه با مرور انبوهی از داده‌های تجربی، تصویر جدیدی از معماری همدلی ترسیم کرد که بسیار فراتر از یک واکنش عاطفی ساده است.

به بیان دکتر محمدرضا مقدسی بنیانگذار رسانه تاب آوری ایران همدلی در مغز خودبه‌خود رخ نمی‌دهد؛ ما تنها زمانی درد دیگران را حس می‌کنیم که آن‌ها را خودی، منصف و عادل بدانیم.

تعریف عملیاتی همدلی از منظر علوم اعصاب
پژوهشگران برای بررسی علمی همدلی، ابتدا مرزبندی دقیقی میان مفاهیم مشابه ایجاد کردند. در نگاه سینگر و لام، همدلی وضعیتی هیجانی است که بر اثر درک یا بازشناسی وضعیت هیجانی فرد دیگری در ما برانگیخته می‌شود. ویژگی اساسی این تجربه آن است که حالت هیجانی ما با حالت فرد مشاهده‌شونده هم‌نوا است و ما به خوبی آگاهیم که منبع اصلی این احساس در درون دیگری است، نه خود ما. این تعریف سبب شد تا همدلی از مفهوم سرایت هیجانی تفکیک شود. در سرایت هیجانی، مانند گریه هم‌زمان نوزادان در یک اتاق، تمایزی میان خود و دیگری وجود ندارد و فرد صرفاً هیجان محیط را بدون خودآگاهی جذب می‌کند. همچنین همدلی با مفهوم شفقت یا دلسوزی متفاوت است. در همدلی، ما احساس درد یا شادی دیگری را در درون خود بازتولید می‌کنیم، اما در شفقت، احساس مهربانی و تمایل به کاستن از رنج دیگری پدید می‌آید بدون آنکه لزوماً درد او را در شبکه‌های حسی و عاطفی مغزمان متحمل شویم.

مدارهای مغزی همدلی با درد و رنج
بخش محوری گزارش سینگر و لام به بازتاب عصبی پدیده درد اختصاص دارد. درد تجربه‌ای چندبعدی است که از یک سو شامل ادراک حسی مانند شدت، مکان و کیفیت فیزیکی درد است و از سوی دیگر مؤلفه‌ای هیجانی و ناخوشایند دارد. یافته‌های تصویربرداری تشدید مغناطیسی کارکردی نشان داد که وقتی ما خودمان دردی فیزیکی مانند برق‌گرفتگی یا سوختگی خفیف را تجربه می‌کنیم، هم قشر حسی-پیکری مغز و هم بخش‌های لیمبیک شامل قشر قدامی اینسولا و قشر قدامی کمربندی فعال می‌شوند. اما نکته حیرت‌انگیز پژوهش این بود که وقتی تنها ناظر درد کشیدن فرد دیگری هستیم، قشر حسی-پیکری غیرفعال باقی می‌ماند یا فعالیت ناچیزی دارد، در حالی که قشر قدامی اینسولا و قشر قدامی کمربندی دقیقاً به همان شکلی که گویی خودمان درد می‌کشیم برانگیخته می‌شوند. این یعنی مغز انسان بخش هیجانی و تلخی رنج را به شکل مستقیم بازنمایی می‌کند. این مدار هیجانی به ما توانایی شهودی می‌دهد تا عمق ناراحتی دیگران را بی‌نیاز از تبادلات کلامی پیچیده لمس کنیم.

تمایز خود از دیگری و نقش حیاتی قشر پیش‌پیشانی
بازتاب مستقیم احساسات دیگران به تنهایی نمی‌تواند رفتاری سازگارانه برای انسان فراهم کند. اگر قرار بود ما با دیدن هر رنجی به همان اندازه فرو بریزیم، توانایی کمک‌رسانی را به کلی از دست می‌دادیم. این وضعیت که به آن پریشانی همدلانه گفته می‌شود، موجب فلج شدن رفتار حمایتی و فرسودگی ذهنی می‌شود. سینگر و لام نشان دادند که مغز برای پیشگیری از این فروپاشی، دارای یک مکانیسم نظارتی بسیار دقیق در بخش‌های قشر پیش‌پیشانی و پیوندگاه گیجگاهی-آهیانه‌ای است. این شبکه‌های عصبی وظیفه دارند مرز مشخصی میان خود و دیگری ترسیم کنند. این لایه شناختی به ما یادآوری می‌کند که این درد به بدن من تعلق ندارد، بلکه متعلق به دیگری است. تقویت این تمایز شناختی است که سبب می‌شود امدادگران، کادر درمان و تسهیل‌گران بحران بتوانند بدون تجربه از پا افتادگی هیجانی، حضوری حمایتگر و تاب‌آور داشته باشند.

عوامل تعدیل‌کننده و انعطاف‌پذیری پاسخ عصبی
یکی از برجسته‌ترین بخش‌های پژوهش سینگر و لام، اثبات این واقعیت است که همدلی یک مدار الکتریکی صلب نیست که کلید آن با دیدن رنج هر انسانی به یک اندازه روشن شود. مغز ما به شکل شگفت‌انگیزی اقتصادی عمل می‌کند و ظرفیت‌های هیجانی خود را با توجه به متغیرهای بافتی و اجتماعی سهمیه‌بندی می‌نماید. پژوهشگران چند متغیر اصلی را به عنوان صافی‌های عصبی همدلی شناسایی کردند. نخستین متغیر، روابط بین فردی و پیوند عاطفی است. هر اندازه رابطه میان ناظر و مشاهده‌شونده صمیمانه‌تر و پایدارتر باشد، فعالیت در قشر اینسولا و کمربندی قدامی نیرومندتر است. دومین عامل، تعلق گروهی است. انسان‌ها در مغز خود تمایزی سریع میان خودی و غیرخودی قائل می‌شوند. آزمایش‌ها آشکار ساختند که اعضای یک گروه اجتماعی، نژادی، ورزشی یا سازمانی، هنگام مشاهده رنج هم‌گروهی‌های خود فعالیت عصبی بسیار گسترده‌تری نسبت به مشاهده رنج اعضای گروه‌های رقیب یا غریبه نشان می‌دهند.

عدالت و انصاف به عنوان صافی قدرتمند اخلاقی در مغز
شاید یکی از جذاب‌ترین آزمایش‌های مرور شده در این پژوهش، بررسی اثر قضاوت اخلاقی و عدالت‌محوری بر پاسخ همدلانه باشد. در آزمایش‌های طراحی‌شده، افراد ابتدا در یک بازی اقتصادی با دو نفر روبه‌رو شدند که یکی رفتاری عادلانه و منصفانه داشت و دیگری رفتاری حریصانه و ناعادلانه در پیش می‌گرفت. در مرحله بعد، وقتی شرکت‌کنندگان شاهد اعمال درد خفیف بر این افراد بودند، تصاویر مغزی نتایج تأمل‌برانگیزی را ثبت کردند. هنگامی که فرد منصف رنج می‌برد، مدارهای همدلی در مغز ناظر با قدرت تمام فعال می‌شدند. اما زمانی که فرد ناعادل دچار رنج می‌شد، فعالیت مدارهای همدلی به شدت سرکوب می‌گردید. جالب‌تر آنکه در میان شرکت‌کنندگان مرد، هنگام مشاهده رنج فرد ناعادل، بخش‌های پاداش مغز مانند هسته اکومبنس فعال شدند که نشان‌دهنده رضایت پنهان مغز از مجازات فرد نامنصف بود. این یافته‌ها روشن ساخت که ارزش‌های ادراک‌شده مانند عدالت و درستی، به صورت مستقیم می‌توانند جریان همدلی را در ساختار سلولی مغز مهار یا تقویت کنند.

زیرساخت‌های شیمیایی و نقش هورمون‌ها
سینگر و لام برای تکمیل الگوی عصب‌پژوهی همدلی، به میانجی‌های شیمیایی نیز پرداختند. همدلی صرفاً حاصل تبادل امواج الکتریکی میان سلول‌ها نیست، بلکه در بستری از مولکول‌های عصبی و هورمونی شکل می‌گیرد. در این میان، هورمون اکسی‌توسین و گیرنده‌های آن در مغز نقشی بنیادی در افزایش توجه به نشانه‌های اجتماعی ایفا می‌کنند. اکسی‌توسین موجب می‌شود که فرد نگاه دقیق‌تری به حالت چشم‌ها و چهره دیگران داشته باشد و با کاهش سطح اضطراب اجتماعی، زمینه را برای درک بازتاب‌های عاطفی فراهم می‌سازد. با این حال، پژوهش‌های بعدی نشان داد که حتی تأثیر اکسی‌توسین نیز وابسته به بافت است؛ یعنی این ماده همدلی را عمدتاً درون گروه‌های خودی ارتقا می‌دهد و لزوماً به گسترش همدلی با بیگانگان نمی‌انجامد. این موضوع بار دیگر بر درهم‌تنیدگی عوامل زیستی با ساختارهای اجتماعی صحه می‌گذارد.

پیامدهای علوم اعصاب همدلی برای تاب‌آوری اجتماعی و سازمانی
یافته‌های این پژوهش اثرات مستقیمی بر درک ما از تاب‌آوری در سطح فردی، سازمانی و جوامع محلی دارد. وقتی بحرانی بزرگ مانند بلایای طبیعی، تلاطم‌های اقتصادی یا فشارهای شدید محیطی رخ می‌دهد، سیستم‌ها برای بقا نیازمند همبستگی و هماهنگی سریع هستند. همدلی همان مکانیسمی است که افراد را وادار می‌کند از منابع شخصی خود به نفع دیگری بگذرند. با این وجود، پژوهش سینگر و لام به روشنی هشدار می‌دهد که در محیط‌های مملو از بی‌عدالتی، رقابت‌های فرساینده و شکاف‌های عمیق درون‌گروهی، مغز انسان به صورت خودکار ظرفیت همدلی را خاموش می‌کند.

اگر رهبران یک سازمان یا مدیران جامعه انتظار دارند که تاب‌آوری و رفتارهای یاری‌گرایانه در لحظات دشوار پدیدار شود، نمی‌توانند صرفاً با موعظه یا توصیه‌های اخلاقی به این هدف دست یابند. ایجاد تاب‌آوری سیستمیک مستلزم طراحی شفافیت رویه‌ای، بازتوزیع عادلانه فرصت‌ها و رفع تضادهای بنیادین میان افراد است. زمانی که اعضای یک جامعه احساس کنند قوانین منصفانه است و افراد در یک سرنوشت جمعی مشترک حضور دارند، موانع عصبی برای ادراک رنج دیگران برداشته می‌شود. در چنین حالتی، حمایت متقابل به واکنشی زیستی و در دسترس تبدیل می‌گردد. همچنین این یافته‌ها روشنگر راه برای پیشگیری از فرسودگی همدلانه در تسهیل‌گران و کنشگران اجتماعی است. با تقویت تمرین‌های ذهن‌آگاهی و خودتنظیمی هیجانی در قشر پیش‌پیشانی، افراد می‌آموزند که بدون غرق شدن در تالمات دیگران، انرژی روانی خود را در مسیر پایدار شفقت و عمل اثربخش نگه دارند.

جمع‌بندی و نتیجه‌گیری
پژوهش تانیا سینگر و کلاوس لام مرزهای پیشین روان‌شناسی را متحول ساخت و نشان داد که همدلی پدیده‌ای چندبعدی، انعطاف‌پذیر و به شدت وابسته به شرایط زیست‌محیطی است. مغز انسان از طریق ادغام بازتاب‌های حسی-هیجانی در اینسولا با کنترل‌های هوشمندانه در قشر پیش‌پیشانی، تعادلی میان درک دیگران و حفظ هویت فردی برقرار می‌کند. همدلی نه موهبتی دست‌نیافتنی است و نه واکنشی کور و بی‌انتخاب، بلکه استعدادی شناختی-زیستی است که در بستر اعتماد، عدالت و انصاف اجتماعی شکوفا می‌شود. فهم این زیربناهای عصب‌شناختی، بنیانی محکم برای بازتعریف برنامه‌های تاب‌آوری، مدیریت منابع انسانی در زمانه بحران و ساختن ساختارهای اجتماعی پذیراتر و مقاوم‌تر فراهم می‌آورد.

منبع
Singer, T., & Lamm, C. (2009). The social neuroscience of empathy. Annals of the New York Academy of Sciences, 1156(1), 81-96.