علیرضا محمودی فرد – پسادکترای حرفه‌ای آینده‌پژوهی، پژوهشگر و مدرس دانشگاه‌ها بگذارید اعترافی تکان‌دهنده را روایت کنیم، اعترافِ یک ژنرالِ بازنشسته در خلوتِ کتاب خاطراتش: «ما در تمام عمر، آماده‌ی نبردِ دیروز بودیم»؛ این جمله، کابوسِ تمامِ استراتژیست‌های نظامی عصر حاضر است. بازدارندگی، این هنرِ کهنِ جلوگیری از جنگ از طریق تهدید به جنگی ویرانگر، […]

علیرضا محمودی فرد – پسادکترای حرفه‌ای آینده‌پژوهی، پژوهشگر و مدرس دانشگاه‌ها

بگذارید اعترافی تکان‌دهنده را روایت کنیم، اعترافِ یک ژنرالِ بازنشسته در خلوتِ کتاب خاطراتش: «ما در تمام عمر، آماده‌ی نبردِ دیروز بودیم»؛ این جمله، کابوسِ تمامِ استراتژیست‌های نظامی عصر حاضر است. بازدارندگی، این هنرِ کهنِ جلوگیری از جنگ از طریق تهدید به جنگی ویرانگر، در هزاره‌ی سوم چنان دستخوش دگردیسی شده که گویی از ماهیتِ سخت و فولادینِ گذشته، فقط یک نام به ارث برده است. امروز، دیگر نمی‌توان تنها با ردیف‌کردن تانک‌ها در رژه‌ی سالانه، لرزه بر اندامِ دشمن انداخت؛ بازدارندگیِ مدرن، یک «سایه‌بازیِ هوشمند» است؛ هنرِ نشان‌دادنِ قدرت، بدونِ مصرفِ آن.
نخستین مولفه‌ی این معماریِ پیچیده، گذار از «قدرتِ انفجاری» به «قدرتِ شناختی» است. در گذشته، بازدارندگی بر مبنای یک محاسبه‌ی ساده بود: «اگر به من حمله کنی، چنان ویرانت می‌کنم که هزینه‌ات از فایده‌ات بیشتر شود»؛ اما انسانِ امروز، موجودی چندبُعدی است که نه فقط با منطقِ هزینه-فایده، که با عواطف، هویت و روایت‌ها می‌اندیشد؛ از این رو، «بازدارندگی شناختی» متولد شده است؛ یعنی تسلط بر ذهن و ادراک فرمانده‌ی دشمن، پیش از آنکه انگشتش ماشه را لمس کند؛ این کار با مهندسیِ اطلاعات، عملیات روانیِ پیش‌رفته و القای این باور که «پیروزی تو حتی در خوش‌بینانه‌ترین حالت، یک توهم است»، انجام می‌شود. در نبردهای آینده، کسی برنده است که بتواند پیش از شروع جنگ، اراده‌ی جنگیدنِ دشمن را فلج کند.
اما برگ برنده‌ی دوم، «موزاییکِ تهدید» به‌جای «چماقِ واحد» است؛ ارتش‌های کلاسیک، دکترینِ خود را بر پایه‌ی یک سلاحِ طلایی بنا می‌نهند: بمب هسته‌ای، ناو هواپیمابر یا موشک‌های بالستیک؛ اما دشمنِ زیرکِ امروزی، برای هر چماقی، یک کلاه ایمنی طراحی می‌کند؛ راه‌حلِ نوین، «بازدارندگیِ لایه‌ای و شبکه‌ای» است. تصور کنید دشمن می‌خواهد از تنگه‌ای حیاتی عبور کند؛ او باید هم‌زمان نگرانِ مین‌های هوشمند دریایی، ازدحامِ پهپادهای تهاجمی، حمله‌ی سایبری به سکان کشتی و حتی تهدید به افشای اطلاعات مالی فرماندهانش در رسانه‌ها باشد؛ این یعنی توزیعِ تهدید در حوزه‌های متکثر؛ از اعماق دریا گرفته تا لایه‌های پنهان فضای سایبر. وقتی تهدیدها مثل تار عنکبوت به هم بپیوندند، دشمن نه با یک شیر، که با یک کندوی زنبورِ خشمگین روبه‌روست که هر فرارش، به نیشی تازه ختم می‌شود.
در این میان، انقلابی رخ داده که بسیاری از قدرت‌های سنتی هنوز آن را باور نکرده‌اند: ظهور «بازدارندگی ناشناس» یا سایه‌ای. پهپادهایی که از مبدئی نامعلوم برمی‌خیزند، حملات سایبری که ردپایشان در هزارتوی سرورهای جهان گم می‌شود و خرابکاری‌های دقیقی که نمی‌توان انگشت اتهام را به‌سوی کشور خاصی گرفت؛ این «ابهام استراتژیک»، خود به سلاحی مرگبار بدل شده است؛ وقتی دشمن نداند چه کسی، از کجا و با چه بهانه‌ای ضربه خواهد زد، آستانه‌ی ریسک‌پذیری‌اش به‌شدت افت می‌کند؛ اینجاست که «انکارپذیری» نه یک نقص، که یک فضیلتِ راهبردی می‌شود.
اما فناوری بدون «روایت» مرده است. چهارمین مولفه، «داستان‌سراییِ ترس» است؛ موشکِ هایپرسونیکی که رکورد سرعت را می‌شکند و به‌علت سرعت بالا و قابلیت مانورش قابل رهگیری نیست، وقتی بازدارنده است که فرمانده‌ی دشمن، صحنه‌ی اصابت آن به قلب پایتختش را به‌وضوح در ذهن خود ببیند؛ بنابراین، صنعتِ «نمایشِ قدرت» به اندازه‌ی خودِ قدرت اهمیت دارد؛ انتشار ویدئوهای تستِ موفق موشک‌ها با جزئیات هولوگرافیک، رزمایش‌های مشترک با متحدان که قدرت پیوندناپذیری ائتلاف‌ها را نشان می‌دهد و نفوذ در رسانه‌های بین‌المللی برای بزرگ‌نمایی توانمندی‌ها، همگی بخشی از پازل بازدارندگی‌اند؛ در این میدان، «ادراکِ قدرت» مهم‌تر از «واقعیتِ قدرت» است؛ گاهی یک شایعه‌ی هدفمند، بیش از یک اسکادران بمب‌افکن، صلح می‌آفریند.
و حالا پاشنه‌ی آشیل این معادله: «جامعه‌ی تاب‌آور». تهدید به نابودی زیرساخت‌ها، فقط زمانی یک ملت را عقب می‌نشاند که آن ملت، شکننده باشد. اگر کشوری بتواند ثابت کند که حتی با قطع کامل برق و آب، مردمش فرو نمی‌پاشند، عملاً نیمی از تهدیدات دشمن بی‌اثر می‌شود؛ از این رو، «پدافند غیرعاملِ اجتماعی» یعنی ذخیره‌سازی استراتژیک کالاهای اساسی، غیرمتمرکزسازی زیرساخت‌های حیاتی و آموزش همگانیِ بقا در شرایط بحران، یک مولفه‌ی نظامیِ صرف نیست، بلکه ستون فقرات بازدارندگی است؛ کشوری که مردمش برای سختی‌های یک جنگِ فرسایشی آماده باشند، دشمن را در محاسباتش به تردید می‌اندازد.
آخرین و مرگبارترین مولفه‌ی عصر ما، «سلطه بر الگوریتم» است. تصور کنید در آستانه‌ی یک درگیری، شبکه‌های اجتماعیِ داخلِ کشورِ دشمن، مملو از محتوای هوش مصنوعی شوند که نه فقط رهبران، که خانواده‌های نظامیان را خطاب قرار می‌دهد: «آیا ارزشش را دارد؟» هوش مصنوعیِ مولد می‌تواند میلیون‌ها روایتِ متنوع و شخصی‌سازی‌شده خلق کند و انسجام درونی جامعه‌ی مهاجم را از هم بپاشد؛ این، سطح جدیدی از بازدارندگی است که در آن، میدان نبرد، مغزِ تک‌تک شهروندان است.
بازدارندگیِ مدرن، دیگر یک بازی دو نفره با مهره‌های شطرنج نیست؛ بیشتر شبیه یک تئاتر بزرگ، یک بازیِ تمام‌عیار ۴۸ ساعته و یک نبرد عصبیِ دائمی است. قدرت‌های بزرگ، آن‌هایی نیستند که بزرگ‌ترین بمب‌ها را دارند، بلکه آن‌هایی هستند که می‌توانند بدون شلیک حتی یک گلوله، چنان تصویر مهیبی از آینده بسازند که دشمن، خود به عقب بخزد؛ این، هنرِ انداختن سایه بر خورشید است؛ هنری که در آن، صلح را نه با التماس، که با القای رعبِ هوشمندانه می‌خرند. شاید روزی، تاریخ درباره‌ی ما بنویسد: «آن‌ها جنگ را منسوخ کردند، نه با عشق، بلکه با ساختنِ چنان کابوسی که هیچ عاقلی جراتِ بیدارکردنش را نداشت»؛ این است ماهیتِ متحولِ بازدارندگی در قرنی که هم‌اکنون در آن نفس می‌کشیم.

برچسب:
علیرضا محمودی فرد، بازدارندگی مدرن، قدرت شناختی، عملیات روانی، موزاییک تهدید، بازدارندگی لایه‌ای، تهدیدات شبکه‌ای، ابهام استراتژیک، بازدارندگی ناشناس، انکارپذیری، پهپادهای تهاجمی، حمله‌ی سایبری، جنگ شناختی، ادراک قدرت، داستان‌سرایی ترس، جامعه‌ی تاب‌آور، پدافند غیرعامل اجتماعی، سلطه بر الگوریتم، هوش مصنوعی مولد، رزمایش مشترک، بازدارندگی سایه‌ای