ساسان باقرپناه وقتی درباره بیکاری حرف میزنیم، معمولاً چشممان به کسانی است که شغلشان را از دست دادهاند؛ کارخانهای که تعدیل نیرو کرده، شرکتی که تعطیل شده یا فروشگاهی که دیگر توان پرداخت حقوق کارکنانش را نداشته است. اینها بخش قابل مشاهده ماجرا هستند. اما یک بخش مهمتر از بازار کار وجود دارد که کمتر […]
ساسان باقرپناه
وقتی درباره بیکاری حرف میزنیم، معمولاً چشممان به کسانی است که شغلشان را از دست دادهاند؛ کارخانهای که تعدیل نیرو کرده، شرکتی که تعطیل شده یا فروشگاهی که دیگر توان پرداخت حقوق کارکنانش را نداشته است. اینها بخش قابل مشاهده ماجرا هستند. اما یک بخش مهمتر از بازار کار وجود دارد که کمتر درباره آن حرف میزنیم؛ شغلهایی که هیچوقت ایجاد نشدند.
کسی برای این شغلها بیمه رد نکرده، قراردادی امضا نشده و نام فردی هم از فهرست کارکنان حذف نشده است. به همین دلیل در زندگی روزمره کمتر دیده میشوند. اما برای اقتصاد، نبودن آنها میتواند به همان اندازه از دست رفتن یک شغل واقعی اهمیت داشته باشد.
فرض کنیم صاحب یک شرکت سال گذشته تصمیم داشته فروشش را توسعه دهد و برای این کار دو نیروی جدید استخدام کند. بازار را هم داشته، فضای کار وجود داشته و حتی افراد مناسبی را پیدا کرده است. اما وقتی به آینده نگاه کرده، با مجموعهای از ابهامها روبهرو شده؛ هزینههای ماه بعد مشخص نیست، فروش قابل پیشبینی نیست، تأمین مالی دشوار شده و نمیداند تعهدی که امروز ایجاد میکند چند ماه بعد چه فشاری به شرکت وارد خواهد کرد.
در نهایت تصمیم میگیرد فعلاً استخدام نکند.
هیچکس اخراج نشده است. هیچ شرکتی هم تعطیل نشده. اما دو شغل از اقتصاد حذف شدهاند، پیش از آنکه اصلاً به وجود بیایند.
همین اتفاق درباره سرمایهگذاری هم رخ میدهد. کارخانهای که قرار بود دستگاه جدید بخرد اما خرید را عقب انداخت، فروشگاهی که قرار بود شعبه دومش را افتتاح کند اما منصرف شد، شرکتی که میتوانست شیفت کاری دیگری راهاندازی کند اما ترجیح داد فعلاً با همان ظرفیت قبلی ادامه دهد؛ همه این تصمیمها یک وجه مشترک دارند: اتفاقی که میتوانست رخ دهد، رخ نداده است.
در اقتصاد، هزینه فقط چیزی نیست که بابت آن پول پرداخت میکنیم. «هزینه فرصت» به ما یادآوری میکند که از دست دادن یک انتخاب نیز هزینه دارد. وقتی سرمایهگذاری انجام نمیشود، فقط خرید یک دستگاه به تعویق نیفتاده؛ تولیدی که میتوانست ایجاد شود، درآمدی که میتوانست شکل بگیرد و شغلی که میتوانست به وجود بیاید نیز به آینده منتقل شده یا برای همیشه از دست رفته است.
در شرایط پرابهام، این مسئله شدیدتر میشود.
سرمایهگذاری برخلاف بسیاری از خریدهای روزمره، بهراحتی قابل برگشت نیست. وقتی کسی کارخانه میسازد، دفتر بزرگتری اجاره میکند، ماشینآلات میخرد یا نیروی جدید استخدام میکند، بخشی از منابع خود را برای آینده متعهد میکند. اگر شرایط بعداً خلاف انتظار او پیش برود، نمیتواند با یک دکمه همه چیز را به نقطه قبل برگرداند.
به همین دلیل، در اقتصاد مفهومی وجود دارد که میتوان آن را «ارزش صبر کردن» نامید.
وقتی آینده بسیار نامعلوم است، خودِ تصمیم نگرفتن میتواند برای سرمایهگذار ارزش داشته باشد. او میگوید چند ماه صبر میکنم تا وضعیت روشنتر شود. اگر شرایط بهتر شد، سرمایهگذاری میکنم و اگر بدتر شد، دستکم پولم را وارد یک تعهد غیرقابل بازگشت نکردهام.
از نگاه یک مدیر، این رفتار میتواند کاملاً منطقی باشد.
اما مشکل از جایی آغاز میشود که هزاران مدیر همزمان همین تصمیم منطقی را بگیرند.
یکی استخدام نمیکند. دیگری توسعه را عقب میاندازد. سومی دستگاه نمیخرد. چهارمی پروژه جدید را متوقف میکند. هیچکدام به تنهایی اقتصاد را تغییر نمیدهند، اما جمع این تصمیمها میتواند رشد سرمایهگذاری و ایجاد شغل را کاهش دهد.
اینجا تفاوت میان عقلانیت یک بنگاه و نتیجه کل اقتصاد خودش را نشان میدهد.
بازار کار هم مستقیماً از همین مسئله تأثیر میگیرد، زیرا تقاضا برای نیروی انسانی معمولاً از نیاز بنگاه به تولید و توسعه میآید. کارفرما صرفاً برای افزایش تعداد کارکنان استخدام نمیکند؛ وقتی سفارش بیشتری دارد، ظرفیت تازهای ایجاد کرده یا پروژه جدیدی آغاز کرده است، نیروی بیشتری نیاز پیدا میکند.
بنابراین بخشی از مسئله اشتغال، قبل از رسیدن به بازار کار تعیین میشود.
اگر سرمایهگذاری انجام نشود، ظرفیت تازهای هم شکل نمیگیرد و اگر ظرفیت تازهای شکل نگیرد، بخشی از تقاضا برای نیروی انسانی نیز به وجود نمیآید.
همین موضوع یک اثر اجتماعی کمتر دیدهشده هم دارد. جوانی که وارد بازار کار میشود الزاماً شغلی را «از دست نداده» است؛ ممکن است شغلی که قرار بود پذیرای او باشد اساساً ایجاد نشده باشد. او فقط با آگهی استخدام کمتری مواجه میشود، مدت بیشتری دنبال کار میگردد یا ناچار میشود شغلی پایینتر از مهارت و تحصیلاتش بپذیرد.
در اینجا خسارت اقتصادی آرام و بیصداست.
یکی دیگر از پیامدهای این وضعیت، ماندگاری اثر بحران است. حتی اگر شرایط بعداً بهتر شود، همه تصمیمهای عقبافتاده الزاماً دوباره زنده نمیشوند. مدیری که دو سال توسعه را متوقف کرده ممکن است
بازارش را از دست داده باشد. کارآفرینی که از یک پروژه منصرف شده شاید سرمایه خود را به حوزه دیگری منتقل کرده باشد. نیروی متخصصی که فرصت مناسب پیدا نکرده ممکن است مسیر شغلی دیگری انتخاب کرده باشد.
به این معنا، بحران میتواند اثری فراتر از زمان خودش باقی بگذارد.
برای همین، شاید ارزیابی وضعیت اشتغال فقط با شمردن کسانی که امروز بیکارند کافی نباشد. باید به سمت دیگری هم نگاه کرد: چه تعداد سرمایهگذاری انجام نشد، چه تعداد توسعه متوقف ماند و چه تعداد استخدام هیچوقت از مرحله تصمیم عبور نکرد؟
اینها اعدادی نیستند که بهراحتی در یک گزارش مالی دیده شوند، اما بخشی از هزینه واقعی نااطمینانی اقتصادی را تشکیل میدهند.
کمک به اشتغال نیز الزاماً از ایجاد شغل دستوری آغاز نمیشود. گاهی مهمتر این است که بنگاه بتواند آینده را تا حدی محاسبه کند، بداند قواعد فعالیت ناگهان تغییر نمیکنند، بتواند هزینههایش را پیشبینی کند و مطمئن باشد اگر امروز تعهدی ایجاد کرد، فردا با شرایطی کاملاً متفاوت روبهرو نخواهد شد.
کارفرما زمانی استخدام میکند که نسبت به فردا حداقلی از اطمینان داشته باشد.
شاید یکی از مهمترین خسارتهای یک اقتصاد پرابهام همین باشد؛ نه فقط شرکتهایی که بسته میشوند و نه فقط کارکنانی که شغلشان را از دست میدهند، بلکه هزاران شغلی که میتوانستند وجود داشته باشند اما هیچوقت فرصت پیدا نکردند به وجود بیایند.
بعضی بیکاریها با اخراج شروع نمیشوند؛
با استخدامی شروع میشوند که هرگز انجام نشد.
ساسان باقرپناه









Sunday, 27 September , 2026