علیرضا محمودی فرد – پسادکترای حرفه‌ای آینده‌پژوهی، پژوهشگر و مدرس دانشگاه‌ها در تاریخ سیاست جهانی، کمتر رهبری را می‌توان یافت که رفتارش تا این اندازه بحث‌برانگیز، پیش‌بینی‌ناپذیر و در عین‌حال، به‌ظاهر هدفمند باشد. دونالد ترامپ، چهره‌ای که سیاست آمریکا را از چارچوب‌هایِ سنتی بیرون کشید، الگویی از رفتار را به نمایش گذاشت که در ادبیات […]

علیرضا محمودی فرد – پسادکترای حرفه‌ای آینده‌پژوهی، پژوهشگر و مدرس دانشگاه‌ها

در تاریخ سیاست جهانی، کمتر رهبری را می‌توان یافت که رفتارش تا این اندازه بحث‌برانگیز، پیش‌بینی‌ناپذیر و در عین‌حال، به‌ظاهر هدفمند باشد. دونالد ترامپ، چهره‌ای که سیاست آمریکا را از چارچوب‌هایِ سنتی بیرون کشید، الگویی از رفتار را به نمایش گذاشت که در ادبیات راهبردی، «نظریه‌ی مَرد دیوانه (Mad man)» نامیده می‌شود؛ این نظریه، پیش از آن‌که یک ابتکار شخصی باشد، ریشه در منطق سرد بازی‌های قدرت دارد؛ منطقی که در آن، ایجاد هراسِ غیرقابل پیش‌بینی، خود به ابزاری برای چانه‌زنی بدل می‌شود.
نظریه‌ی مرد دیوانه، نخستین‌بار در دوران ریچارد نیکسون و با مدیریت هنری کیسینجر مطرح شد؛ ایده‌ی محوری آن ساده بود: اگر رقیب باور کند که رهبر مقابل، غیرمنطقی، تندرو و حتی آماده‌ی اقدام ویرانگر است، آن‌گاه در محاسبات خود احتیاط بیشتری به‌کار می‌گیرد و امتیازهای بیشتری می‌دهد؛ به‌بیان دیگر، دیوانگیِ نمایشی، نه یک نقص، که یک حربه‌ی آگاهانه است؛ حربه‌ای برای وادارکردن طرف مقابل به عقب‌نشینی، پیش از آن‌که بحران به نقطه‌ی جوش برسد.
ترامپ اما این نظریه را نه در پشت درهای بسته، که در برابر دوربین‌ها و در توییتر به‌نمایش گذاشت؛ تهدیدهای ناگهانی، خروج از توافق‌های بین‌المللی، تعرفه‌های غیرمنتظره و لحن تند و بی‌پرده، همه در خدمت ساختن تصویری از رهبری بودند که هیچ‌کس نمی‌تواند رفتارش را پیش‌بینی کند؛ این پیش‌بینی‌ناپذیری، در نگاه نخست، بی‌نظمی به‌نظر می‌رسید؛ اما در عمق، الگویی داشت: افزایش هزینه‌ی محاسباتی رقیب، ایجاد ابهام راهبردی و انتقال فشار روانی به میز مذاکره.
با این همه، نظریه‌ی مرد دیوانه، شمشیری دولبه است؛ از یک سو، می‌تواند در کوتاه‌مدت امتیازگیری کند و طرف مقابل را به عقب‌نشینی وادار سازد؛ از سوی دیگر، اعتماد متحدان را فرسوده می‌کند، نهادهای بین‌المللی را تضعیف می‌نماید و هزینه‌های بلندمدت اعتباری برای کشور به بار می‌آورد. متحدان سنتی آمریکا، وقتی با تهدیدهای ناگهانی و تصمیم‌های یک‌جانبه روبه‌رو می‌شوند، به‌تدریج به‌دنبال جایگزین‌هایی برای امنیت و منافع خود می‌گردند؛ در چنین شرایطی، قدرت نرمِ یک کشور، که سرمایه‌ای نامرئی اما حیاتی است، رو به تحلیل می‌رود.
نکته‌ی ظریف ماجرا آن است که مرد دیوانه، اگر واقعاً دیوانه باشد، راهبردش شکست می‌خورد؛ زیرا رقیب، او را غیرعقلانی می‌پندارد و دیگر بر سرِ میز مذاکره نمی‌آید؛ بنابراین، موفقیت این راهبرد در گروِ آن است که بازیگر اصلی، در نهایت، عقلانیت خود را نشان دهد؛ یعنی پس از ایجاد هراس، آماده‌ی معامله شود؛ به‌بیان دقیق‌تر، دیوانگیِ نمایشی باید در خدمت عقلانیتِ پنهان باشد، نه جایگزین آن؛ ترامپ، در برخی موارد، دقیقاً همین کار را کرد؛ از تهدیدهای نظامی پرهیاهو تا نشستن بر سرِ میز مذاکره و امضای توافق.
اما این راهبرد، در سطح جهانی، پیامدهای عمیق‌تری نیز دارد؛ وقتی بزرگ‌ترین قدرت جهان، قواعد بازی را زیرِ پا می‌گذارد و بر پایه‌ی لحظه تصمیم می‌گیرد، دیگر کشورها نیز ترغیب می‌شوند که به همین شیوه عمل کنند؛ نتیجه، فروپاشیِ تدریجیِ نظم مبتنی‌بر قاعده و جایگزینی آن با نظم مبتنی‌بر زور و ابهام است؛ در چنین جهانی، پیش‌بینی‌پذیری، که شالوده‌ی ثبات اقتصادی و امنیتی است، به کالایی کم‌یاب بدل می‌شود و بازارها، سرمایه‌گذاری‌ها و روابط دیپلماتیک، همگی در معرض نوسان‌های ناگهانی قرار می‌گیرند.
از منظر روان‌شناسیِ سیاسی، سبک رفتاری ترامپ ترکیبی است از نمایش قدرت، نیاز به توجه و هنر معامله؛ او سیاست را نه به‌عنوان فرآیندی نهادی، که به‌مثابه‌ی صحنه‌ای برای اجرای نمایش می‌بیند؛ نمایشی که در آن، مخاطب، افکار عمومی و رسانه‌ها هستند؛ این سبک، برای پایگاه هوادارانش جذاب است، زیرا احساس قدرت و هویت می‌آفریند؛ اما برای نظام بین‌الملل، چالشی جدی محسوب می‌شود، زیرا ثبات را قربانی هیجان لحظه می‌کند.
آیا نظریه‌ی مرد دیوانه، یک راهبرد پایدار است یا تاکتیکی زودگذر؟ پاسخ در ماهیت آن نهفته است؛ این نظریه، در کوتاه‌مدت می‌تواند کارساز باشد، اما در بلندمدت، اعتبار، اتحادها و نهادها را می‌فرساید؛ قدرت واقعیِ یک کشور، نه در هراس ناشی از پیش‌بینی‌ناپذیری، که در اعتمادِ ناشی از پایبندی به تعهدات و ثبات رفتار ریشه دارد؛ مرد دیوانه، شاید در یک دور مذاکره برنده شود، اما در بازی بلندِ تاریخ، بازنده‌ی اصلی، همان کشوری است که دیوانگی را به راهبرد دائمی بدل کند.
در پایان، باید پرسید: آیا جهان امروز، بیش از آن‌که به مردان دیوانه نیاز داشته باشد، به مردان خردمند محتاج نیست؟ سیاست بین‌الملل، اگر به میدان نمایشِ دیوانگی بدل شود، همه بازنده‌اند؛ زیرا در این میدان، هیچ قاعده‌ای مقدس نیست و هیچ اعتمادی پایدار نمی‌ماند؛ شاید درس بزرگ سبک ترامپ این باشد که پیش‌بینی‌ناپذیری، اگر به راهبرد همیشگی بدل شود، خودش را نیز بی‌اثر می‌کند؛ زیرا رقیب، به‌جای عقب‌نشینی، به مقاومت و جایگزین‌سازی روی می‌آورد و آن‌گاه، مرد دیوانه، تنها می‌ماند با هراسی که دیگر کسی از آن نمی‌ترسد.

برچسب:
علیرضا محمودی فرد، ترامپ، مرد دیوانه، پیش‌بینی‌ناپذیری، راهبرد، چانه‌زنی، قدرت، روان‌شناسی سیاسی، سیاست خارجی، تهدید، مذاکره، اعتماد، متحدان، نهادهای بین‌المللی، قدرت نرم، نظم جهانی، ابهام راهبردی، تعرفه، توافق، رسانه، افکار عمومی